تبليغاتX
همه چی و هی چی

همه چی و هی چی

زانو نمیزنم ... حتی اگر سقف آسمان از قد من کوتاه تر باشد

از امروز شروع کنم....

سلام ...سلام به همه... نمیدونم دارم واسه کی اینارو مینوسم اما میدونم دل تنگم خالی میشه.

میخوام از امروز شروع کنم و تو وبلاگم از همه چی و هیچی بنویسم.از همه میخوام که تو همه چیمو یا هیچیمو بخونند و به من کمک کنند تا آخر راه به هیچی یا همه چی برسم.

میخوام وبلاگم رو پر کنم از مطالب علمی و غیر علمی... از همه جا یا فقط از همین جا...از همه چی و هیچی...

.

.

.

به امید یاری شما از امروز شروع می کنم.

.

.

.

مینویسم دوست نقطه نمیگذارم اگر ماندی تو بگذار...

.

.

.

از امروز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 2:59  توسط دختر تنها  | 

تغییر وبلاگم!!

بچه ها وبلاگم عوش شده!!! رفتم به آدرسه :

mylog-sheida.blogfa.com

هر کی میخواد بیاد اونجا !!!



+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 19:57  توسط دختر تنها  | 

خداحافظ گل نازم !! کاش که مهربون نبودی!!! میدونم سخته جدایی!!! آخه عادت کرده بودی!!

 سلام یعنی خدافظ!!

شاید دیگه هرگز این وبلاگ به دلایلی آپ نشه!!

اما هستم و نظرات رو میخونم!

میخوام یه وبلاگ دیگه درست کنم!!! همه ی مطالبشم رمز دار باشه!!

ادرس اون وبلاگمم فقط به کسایی میدم که خودشون میومدم و نظر میدادن. نه این که به زور بکشونمشون تو وبم!!

یعنی دقیقا به کسایی که به این مطلب نظر میدن!!!

دیگه نمیدونم چی بگم اما میدونم عاشقتونم و ازتون متنفرم

اینم بگم که شاید نتونم برم و دوباره مثل همیشه زیر حرفم بزنم و باز آپ کنم!

خدااااااااااافظ تا چندی بعد که باز بتوانم بخندم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 19:10  توسط دختر تنها  | 

عشق کور

در زمان های قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلتها و تباهی ها در همه جا بودن .یه روز كه همه دور هم بودن و از بیكاری خسته و كسل شده بودن،ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت كه بیاین یه بازی كنیم مثل قایم موشك.همه از این پیشنهاد استقبال كردن كه دیوونگی پرید وسط و گفت:من چشم میذارم.واز اونجایی كه هیچكس دوست نداشت كه دنبال دیوونگی بگرده،همه قبول كردن.


دیوونگی رفت جلوی یه درخت و چشماشو بست و شروع كرد به شمردن:یك...دو...سه...


هركی یه جا قایم شد.لطافت خودشو به ماه آویزون كرد،خیانت رفت و میون انبوهی از زباله پنهون شد،اصالت رفت و تو ابرها مخفی شد،هوس به مركز زمین رفت،دروغ داد زد كه من زیر یه سنگ قایم می شم ولی به ته دریا رفت. و دیوونگی همین طور می شمرد:72...73...74...


همه پنهون شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمی تونست تصمیم بگیره،پنهون كردن عشق خیلی مشكل بود چون عشق بالاخره خودشو نشون می داد.


در همین هنگام دیوونگی شمردن رو تموم كرد:99 ...100


هنگامی كه دیوونگی به صد رسید،عشق پرید و میون یك بوته گل رز پنهون شد.


دیوونگی فریاد میزد كه دارم میام،دارم میام.اولین كسی رو كه پیدا كرد تنبلی بود چون تنبلی نرفته بود جایی پنهون بشه.بعد از اون لطافت رو پیدا كرد.دروغ رو ته دریاچه،هوس رو توی مركز زمین،یكی یكی همه رو پیدا كرد،به جز عشق.


از پیدا كردن عشق ناامید شده بود كه ناگهان حسادت در گوشش زمزمه كرد كه عشق پشت بوته گل رزه.


دیوونگی یه شاخه رو از درخت كند و با شدت و هیجان به درون بوته گل فرو كرد.این كار رو چند بار كرد كه با شنیدن ناله ای دیگه ادامه نداد.


عشق از پشت بوته اومد بیرون در حالی كه با دستش صورتش رو كه پوشیده از خون بود گرفته بود.شاخه ها به چشمهای عشق فرو رفته بود و او جایی رو نمی دید. او كور شده بود ،در حالی كه این فقط یه بازی بود.


دیوونگی گفت:من چی كار كردم؟!چه طور می تونم درمونت كنم؟!


عشق گفت: تو نمی تونی منو درمون كنی اما اگه می خوای كاری كنی،راهنمای من باش.


و اینگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و دیوانگی همواره در كنار اوست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 21:21  توسط دختر تنها  | 

لعنت بر نفسم!!!!

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 21:4  توسط دختر تنها  | 

دیوونه ی عاقل

یک کنفرانس در تیمارستان بر پا بود. در این کنفرانس دکتر معروفی بود که می خواست در مورد دستاورد جدیدش و درباره ی بیماران روانی صحبت کند. این دکتر از شهر دوری آمده بود بنابراین کسی چهرتا آن را نمیشناخت.

در این کنفرانس سه نفر بازدید کننده حضور داشتند. یکی از آن ها زنی بود که همیشه بلف می زد و ادعا ی با هوشی میکرد. شخص دوم کنارش آمد و مردی را نشان داد و گفت :« او همان دکتر است .باید مرد باهوشی باشد!»

زن دروغگو گفت :«آری مرد باهوشی است. من جند پروژه ی تحقیقاتی همراه وی داشته ام اما از مرحمت و بزرگواری ام از او خواستم که تنها نام خودش را در پروژه ثبت کند ... » و شروع کرد به گفتن هزاران خاطره از آن دکتر!

چندی بعد شخص سوم آمد و  همان مرد را نشان داد و گفت :«هی بچه ها!! نظرتون راجع به اون دیوونه جیه؟؟؟ میگن دکتر پروژه ش رو رو اون اجر کرده!!!»


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 19:1  توسط دختر تنها  | 

چی می شد؟؟؟

چی می شد اگه می شد همه چیز رو بزارم کنار و تنها تو خودم غرق بشم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 18:56  توسط دختر تنها  | 

درد نوشــــــــــت

سلام

خوبید؟؟؟

چیزی خاصی ندارم برای آپ 

جز همین حرفا ک رو دلم سنگینی میکنه!!

درد نوشــــــــت 1: کاش می شد بهش بگم؛ الان فقط تو رو دارم! این قدر شونه خالی نکن!!

درد نوشــــــــت 2: چرا خبری ازت نیست؟؟؟ قول دادی هر روز زنگ بزنی!! نکنه بد قولی کنی!! نکنه منو فراموش کردی؟؟! یادت نره اون لحظه ک گفتی «دوستی ما تا ابد ادامه داره»!

درد نوشـــــــــت 3: میدونم تو هم مثل منی و هر روز زیر چشمی منو نگاه میکنی! اما ی چیز رو نفهمیدم! تو هم ته دلت همون حسیه ک تو دل منه؟؟؟؟

درد نوشــــــــت 4: هنوزم هر روز بهت فکر میکنم! تمام هواسم تویی! عقلم میگه نه و قلبم میگه آره! دو راهیه سختی! تو منتظر بمون!

ی حسی به من میگه تو همونی! گرچند کم بود! اما حسش کردم!

درد نوشـــــــت 5: تا کی میخوای بد بودنتو ثابت کنی؟؟؟

درد نوشـــــــت 6: دیروز داشتم کنار 3 تا دختر حدودا چینجم دبستان یا شایدم بیشتر راه می رفتم، ک یکی شون از بقیه پرسید:« کی سیگار کشیده؟» و هر دو نفر دیگه گفتند :«من»! واقعا اینه ایران سالم ما!!!

درد نوشــــــت 7: خدایا چرا این قدر اذیتم میکنی؟؟؟ چرا با اینکه خیلی دوست دارم ، این قدر آزارم میدی!

خیالت تخت خدایا! تنها تر از اونیم ک ولت کنم!

کمک نوشــــت 1: بچه ها وبم خیلی سنگین شده! حتی با اینترنت خودمم ک دو مگه خیلی دیر بالا میاد! ی راه حلی دارید ک بدون اینه چیزی حذف کنم، سبک بشه؟؟؟

نظر سنج نوشــــــت 1: بچه ها! مامانم میگه ب تعداد آدمایی ک روی زمین هستند، انواع عشق وجود داره!

راستم میگه! حالا ب نظر شما عشق چیه؟؟؟


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 17:3  توسط دختر تنها  | 

شاید اگر ...

 

شــــــاید اگـــــر نیوتون کمـــــــی مهربان بـــــود

           نامـــــــردش در دفــــــــــتر خاطراتـــــــــــــش نمی نوشـــــــــت :

اشــــــــک های من هم به زمــــــــــین چکیـــــــدند

                        اما تو فقــــط آن سیـــــــب را دیــــــــــــــدی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 20:22  توسط دختر تنها  | 

آدمک

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطــی که تو را عـاشق کرد

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !

کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 20:18  توسط دختر تنها  | 

دلقک


روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.

مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی, از خیلی ها از... , مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم

پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود

مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کردو گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 20:16  توسط دختر تنها  | 

گفتم ...

 

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 20:7  توسط دختر تنها  | 

یک با یک برابر نیست ...

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان

تساویهای جبری را نشان می‌داد

با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود
 
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست

همیشه
 
 یک نفر باید بپاخیزد....
 
به آرامی سخن سر داد:
 
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود

آیا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود

وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟

یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 20:1  توسط دختر تنها  | 

فقط ببین حالش خوبه؟؟

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود .من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! "شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین!

"شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد : "

راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گرد هم سوخته بود ! "
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 14:7  توسط دختر تنها  | 

پاییز

سلام

اینم ی آهنگ غمگین دیگه ست از مجید و وحید خراط که به غمکده ی دلم خیلی میاد!

َ

 دانلود پاییز

رفتی حالا ب کی بگم خیلی دلم تنگه بر ات

میخوام ی بار ببینمت سر بزارم رو شونه هات

 

دوست داشتم با گل های سرخ میومدم ب دیدنت

نه این که با رخت سیاه چشمای سرخ ببینمت

 

گل پرپر میکنم سر مزارت

تا ابد بارونیه چشمای یارت

 

رفتی افسوس گل من تو در دل خاک

از تو یادگاریه چشمای نمناک

 

پاییز غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم  بود؟؟

گل من رو چرا چیدی؟ گل من دنیای من بود

 

گلمو ازم گرفتی تک و تنها زیر بارون

حالا ک نیستی کنارم میزارم سر ب بیابون

 

هنوزم بارون میباره تو میای انگار کنارم

خودتم بهتر میدونی از تو بارونم میبارم

 

پاییز غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم  بود؟؟

گل من رو چرا چیدی؟ گل من دنیای من بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 21:22  توسط دختر تنها  | 

من زن میخوام

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت :

-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :  

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت  :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت 

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت  :

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :  

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 21:17  توسط دختر تنها  | 

منظور منم همین بود!!

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

 

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

 

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

 

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

 

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 21:15  توسط دختر تنها  | 

ی بسکوییت میخوام!!

 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

 

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

 

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 21:15  توسط دختر تنها  | 

تقدیم ب آقایون خیانت کار!!!

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم


و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!

ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.

من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست.

باعشق : روبرت


دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار نامزدش،

از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از

برادر، پسرعمو، پسردايي و ... خودشان به او قرض بدهند.

و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش،

در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند،

به اين مضمون:

روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان .....
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 20:22  توسط دختر تنها  | 

پیرزن جوگیر

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم. پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام..
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 12:57  توسط دختر تنها  | 

تفاوت گور ها!!

ثروتمند زاده ای در کنار قبر پدرش نشسته بود . در کنار او فقیر زاده ای هم در کنار قبر پدرش

بود ثروتمند زاده با فقیر زاده صحبت می کرد و می گفت : صندوق گور پدرم سنگی است ،

نوشته روی سنگ رنگین است مقبره اش از سنگ مرمر و در میان آنها فیروزه به کار رفته

است ولی قبر پدر تو از خشتی خام و مشتی خاک است این کجا و آن کجا ؟! فقیر زاده در

پاسخ گفت : تا پدرت از زیر آن سنگهای سنگین بجنبد پدرمن به بهشت رسیده است .
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:23  توسط دختر تنها  | 

وعده ی پادشاه

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را

دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را

برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر

وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا

کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با

همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد!
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:22  توسط دختر تنها  | 

توانا شو!!

دانایی را پرسیدند:چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟ دانا گفت: زمانی که شخص

توانا شود!

پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ جواب داد: نی!

گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نی!

پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ جواب داد: نی!

پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست!

دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگرتا دیروز نانی رابه تنهایی

می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت

گردد!
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:21  توسط دختر تنها  | 

مثل مداد!!

ک از پدر بزرگش پرسید : پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟پدربزرگ پاسخ داد:

درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم .

می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی ! پسرک با تعجب به مداد

نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت :

بستگی داره چطور به آن نگاه کنی ، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان

بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود

دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را

در مسیر اراده اش حرکت دهد .

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی .

این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که

از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر ) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ،

چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن

استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای اینکه خودت

را در مسیر درست نگهداری ، مهم است .

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل

چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در

زندگی ات می کنی ، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی

، هشیار باشی و بدانی چه می کنی .
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:19  توسط دختر تنها  | 

گمشده

حضرت موسی (ع) وحی شد که شش چیز را در شش جای قرار دادم، مردم در

شش‌جای دیگر به دنبال آن می‌گردند:

۱ - من آسایش را در بهشت خلق کردم، مردم در دنیا به دنبال آن می‌گردند .

۲- من رفعت و بزرگی را در تواضع قرار دادم، مردم در تکبر آن را می‌جویند.

۳- من عزت را در بیداری شب قرار دادم، مردم در دربار سلاطین طلب می‌کنند.

۴- من دعای مستجاب را درغذای حلال قرار دادم، مردم در سروصدا دنبال می‌کنند.

۵- من علم را در غربت قرار دادم، مردم در وطن جست‌وجو می‌کنند .

۶- من رضای خود را مخالفت با نفس قرار دادم مردم انرا در نفس خود جستجو میکنند.
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:12  توسط دختر تنها  | 

این مشکل توست!!

موشی درخانه تله موش دید، به مرغ وگوسفندو گاو خبردادهمه گفتند: تله موش مشکل

توست بما ربطی ندارد. ماری درتله افتادو زن خانه راگزید،ازمرغ برایش سوپ درست

کردند،گوسفندرابرای عیادت کنندگان سربریدند؛گاورابرای مراسم ترحیم کشتندوتمام این

مدت موش درسوراخ دیوار مینگریست ومیگریس
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:11  توسط دختر تنها  | 

ب این میگن امتحان!!

مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما

وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به

جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را

پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به

شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که

زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک

بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت

که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد

آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که

شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و

به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت

ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:10  توسط دختر تنها  | 

خدا

گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟

گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟

گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟

گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟

گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟

گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟

گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام تو من
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:9  توسط دختر تنها  | 

دو دانشمند

در شهر قدیمی اندیشه ها دو دانشمند زندگی می کردند که دانش یکدیگر را ناچیز می دانستند.

اولی کافر بود و دیگری مومن .یک بار آن دو در میدان شهر گرد هم آمدند تا در برابر پیروانشان

درباره ی وجود خدا مجادله کنند و پس از چند ساعت بحث و گفتگو هر یک به راه خور رفته و

مجلس را ترک کردند.

در همان شب، دانشمند کافربه سوی معبد رفت و در برابر قربانگاه دو زانو نشست و برای

اشتباهات گذشته ی خود از خدا طلب مغفرت کرد و مومن شد .

و در همان ساعت،دانشمند با ایمان کتابهای مقدس خود را به میدان شهر برد و

آنها را سوزاند و از دین رویگردان شد و کافر گشت! " جبران خلیل جبران "
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:5  توسط دختر تنها  | 

من داره یادم میره!!

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار می كرد


به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله

به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان

هميشه نه بود.اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ،

با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر می شد،‌

بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز

مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها

ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي

صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟

من داره یادم میره!
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:4  توسط دختر تنها  |